....::::صد سال تنهایی::::....

ادبی سیاسی فرهنگی اجتما عی هنری

 
نویسنده : mehran kazemy - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٥

کاش که همه بدانند

رهبر ما ولی نعمت ماست

باور کنید که رهبر مارا از راه بد نجات میدهد و میتواند کشتی نجات ما باشد

باید همه به دامن ولایت چنگ بزنیم تا بتوانیم در این دنیا و ان دنیا مورد مغفرت خدا قرار گیریم

رهبر یعنی سوی چشم راسلام  یعنی ادامه راه اسلام

وای بر انانی که رهبری را تضعیف کنند

لعنت خدا بر انها باد

همیشه باید دامن رهبر را در دست گرفت

و به رهبر دعا فرستاد مبادا در بین مردم کسانی باشند که به خاطر حب مال بخواهند از فرایض رهبری تبری جویند به همگان باید گفت که رهبر نور چشم پیغمبر است و دامنش همیشه پر از برکت است

رهبر به واسطه اتصال به شبکه مخابراتی عظیم با مقام بالا همیشه سیگنالهای قوی را دریافت میدارد  و مویرگهای رهبر همیشه به واسطه کابل نوری تغذیه میشود

مبادا کسانی پیدا شوند که بخواهند رهبرر را تضعیف کنند که نا خواسته کابل فشار قوی رهبر از زیر دامنش گریبانگیر همه را میگیرد که او از نسل سید است و ریشه عرب دارد و عربها هم که همه در ردا علامه هستند

مردم عزیز خواهران برادران به شما موکدا توصسه میکنم با ارمانهای رهبری بیعت کرده و همیشه در خانه رهبر چشم به روی حقایق ببندید و همه چیز زا به رهبر بسپارید

رهبر میداند که چه باید کند اوست که فرستاده بی چون و چرای خداوند یکتاست مبادا که به دیگری تمسک جویید

رهبر همیشه در قلب ما جا دارد و همه ما خودمان را برای جان نثاری در راه رهبر و ارزوهایش فدا خواهیم کرد

رهبرا ما همیشه از برکات نصایح گرانقدرتان شرمنده بوده ایم خداوند لطف بفرماید و همیشه سایه این اسوه علم و دین و محاهدت را ب ر سر ما نگاه دارد

رهبرا تو اسوه یکتایی هستی کاش که همیشه بتوانیم در سایه سخنان حکیمانه شما خودمان را ختم به خیر گردانیم

از همین جا باید اعلام کنیم که ما ملت همیشه دعا گوی شما هستیم و میمانیم تا به اخر

رهبرا ما ملت کوریم کریم چلاقیم بی عقلیم بی سوادیم بی اراده ایم بی فرهنگیم بی هویتیم

تو مارا از چنگال فقر و جهل نجات بده اخر رهبر به لطف الهی در بهترین دانشگاههای دنیا فارغ التحصیل شده است همیشه مو ضع هایش بهترین اندیشمندان دنیا را به شگفتی اورده است

رهبرا کاش که این ملت قدر شمارا بداند و بداند که با برکت وجود شماست که امنیت در جامعه زیاد شده است مردم در رفاه زندگی میکنند اجاره خانه ارزان است کار زیاد است فارغ اتحصیلان دانشگاه همه در جای مناسب مشغول کارند زنها ارامش دارند مردها همه با خیال اسوده سر کارشان میروند

رهبر را باید با یکدلی برای حفظ این نظام نگاه داشت


comment نظرات ()
كدام عالم بود
نویسنده : mehran kazemy - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۳

ساكن كدام سياره بود ادم كه حوا را به نشانه تسليم فرياد كرد

عابد كدام محراب بود ادم كه مسحور پاييز در د شد

نگاه كدام ارامش بخش زميني را به داليز خواهش باور كرد؟

هر چه بود غبار نور بود در چهر چوب ديوار حادثه

كه من از همه ارام هاي دنيا به ذكر مي پرداختم

كاش كه تفسير اين چهره مهتابي من تكيه كلام ارام بود

من كه در اين همه بن بستهاي عالم

به هيچ كس تكيه نكرده بودم

خودم را در سايه سار زندگي تنها ديدم

و يا شايد هم با كلام ديرينم به عبادت پرداختم


comment نظرات ()
 
نویسنده : mehran kazemy - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٢

نجف‌ دريابندري‌ مترجمي‌ است‌ كه‌ حضورش‌ در طول‌ چهل‌ پنجاه‌ سال‌ اخير، يعني‌ از زمان‌ انتشار كتاب‌، وداع‌ با اسلحه‌ در سال‌ 1333 (1954 ميلادي‌) تا كنون‌، همواره‌ احساس‌ شده‌ و آؤار پديد آمده‌ از سوي‌ او زبان‌ فارسي‌ را پربارتر كرده‌ است‌. هرچند بيشتر به‌ عنوان‌ مترجم‌ شهرت‌ دارد اما وي‌ داراي‌ هنرهاي‌ متعددي‌ است‌ و گستره‌ كارش‌، از ادبيات‌ تا فلسفه‌ را در بر مي‌گيرد و گهگاه‌ گوشه‌ چشمي‌ نيز به‌ طنز نشان‌ مي‌دهد. مقدمه‌هايي‌ كه‌ او بر پاره‌يي‌ آؤار ادبي‌ جهان‌ مانند بيلي‌ باتگيت‌، پير مرد و دريا، هكل‌ بري‌ فين‌ و بازمانده‌ روز نوشته‌، از يك‌ سو و آؤاري‌ مانند درد بي‌ خويشتني‌، تاريخ‌ فلسفه‌ غرب‌ و متفكران‌ روس‌ از سوي‌ ديگر وسعت‌ ميدان‌ عمل‌ او را نشان‌ مي‌دهد. در اين‌ ميان‌ كارهاي‌ گهگاه‌ مطبوعاتي‌ اش‌ نيز اؤري‌ چون‌ چنين‌ كنند بزرگان‌ پديد آورده‌ است‌ كه‌ از طنزهاي‌ ماندگار زبان‌ فارسي‌ است‌. بنابراين‌ ما در برخورد با دريابندري‌ تنها با مترجمي‌ كه‌ كسب‌ و كارش‌ ترجمه‌ است‌ روبرو نيستيم‌أ با نويسنده‌يي‌ سر و كار داريم‌ كه‌ در پي‌ اداي‌ مقصود و شناساندن‌ ژانرهاي‌ ادبي‌ گوناگون‌، بيشتر به‌ ترجمه‌ روي‌ آورده‌ است‌.
دريابندري‌ متولد 1309 خورشيدي‌ آبادان‌ است‌ و اكنون‌ 76 سال‌ دارد. او مردي‌ نسبتا درشت‌ اندام‌، خوش‌ چهره‌ و نكته‌ سنج‌ است‌. محضر شيريني‌ دارد و دوستانش‌ هرگاه‌ خودش‌ را پيدا كنند، محضرش‌ را بر آؤارش‌ ترجيح‌ مي‌دهند. زبان‌ رسا، ذهن‌ روشن‌، طنز جاندار و تفكر عميق‌، محضر او را براي‌ دوستانش‌ گرم‌ و آموزنده‌ مي‌سازد. گپ‌ و گفت‌ با او بخاطر نكته‌ سنجي‌هايش‌ شيرين‌ است‌ و خنده‌هاي‌ قاه‌ قاهش‌ آن‌ را شيرين‌ تر مي‌كند. با وجود اين‌ حافظه‌ اش‌ در اين‌ اواخر خيلي‌ عالي‌ نيست‌ و در اؤناي‌ گفت‌وگو نام‌ها و چيزهاي‌ ديگر از يادش‌ مي‌رود. اين‌ گفت‌وگو در ويلاي‌ او در زيبا دشت‌ كرج‌ انجام‌ شده‌ است‌.
اگرچه‌ شما هم‌ به‌ عنوان‌ مترجم‌ و هم‌ نويسنده‌ و گاهي‌ هم‌ منتقد شهرت‌ داريد اما من‌ در اينجا تنها به‌ وجه‌ ترجمه‌ نظر دارم‌. بنابراين‌ اجازه‌ بفرماييد امروز از اين‌ وجه‌ صحبت‌ كنيم‌. آخرين‌ كاري‌ كه‌ ترجمه‌ كرده‌ايد چيست‌ و آيا اين‌ روزها چيزي‌ در دست‌ ترجمه‌ داريد* يا به‌ نوشتن‌ كاري‌ مشغول‌ هستيد*
دو كار در واقع‌ مدتي‌ است‌ كه‌ در جريان‌ است‌ اما به‌ علت‌ گرفتاري‌هايي‌ كه‌ داشته‌ ام‌ هر دو نيمه‌ كاره‌ مانده‌ است‌. يكي‌ مجموعه‌ داستانهاي‌ همينگوي‌ است‌ كه‌ پسرش‌ جمع‌ آوري‌ كرده‌أ در مجموع‌ هشتاد و چند داستان‌ است‌. اين‌ كار به‌ نيمه‌ رسيده‌ ولي‌ هنوز تمام‌ نشده‌ است‌. يكي‌ هم‌ يك‌ كتاب‌ فلسفه‌ است‌ مال‌ ديويد هيوم‌ انگليسي‌ كه‌ مدتي‌ است‌ دست‌ گرفته‌ ام‌ و حدود صد و سي‌ چهل‌ صفحه‌ ترجمه‌ كرده‌ ام‌ ولي‌ فعلا كنار گذاشته‌ ام‌ و حالا كه‌ قدري‌ سرم‌ خلوت‌ است‌ و از باقي‌ چيزها فارغ‌ شده‌ ام‌، قصد دارم‌ دوباره‌ دست‌ بگيرم‌. كتاب‌ هيوم‌، يك‌ كتاب‌ اساسي‌ در فلسفه‌ در موضوع‌ فهم‌ بشر است‌. مي‌دانيد كه‌ هيوم‌ يكي‌ از فلاسفه‌ بزرگ‌ انگليس‌ است‌. در واقع‌ به‌ عقيده‌ خيلي‌ها بزرگترين‌ فيلسوف‌ تاريخ‌ است‌. البته‌ او كتاب‌ ديگري‌ دارد كه‌ بعد از اين‌ كتاب‌ نوشته‌ و خلاصه‌ تر است‌ و كمابيش‌ همين‌ مطالب‌ است‌. بعضي‌ها به‌ من‌ گفته‌ اند چرا آن‌ كتاب‌ را ترجمه‌ نكردي‌. ولي‌ من‌ فكر مي‌كنم‌ كتاب‌ اصلي‌ هيوم‌ با وجود آنكه‌ مقداري‌ مطالب‌ زايد دارد، جالب‌ تر است‌ به‌ هر حال‌ اگر عمري‌ باقي‌ باشد مي‌شود به‌ آن‌ يكي‌ هم‌ پرداخت‌.
به‌ اين‌ ترتيب‌ شما اولش‌ با همينگوي‌ و تاريخ‌ فلسفه‌ غرب‌ آغاز كرديد و حالا هم‌ دوباره‌ به‌ همانجا رسيده‌ ايد.
آره‌. حالا هم‌ درگير همينگوي‌ هستم‌.
اجازه‌ بدهيد همين‌جا بپرسم‌ نخستين‌ كاري‌ كه‌ ترجمه‌ كرديد كدام‌ بود*
يك‌ كتابي‌ هست‌ كه‌ چاپ‌ شده‌، اسمش‌ حالا يادم‌ نيست‌.
يك‌ گل‌ سرخ‌ براي‌ اميلي‌*
آره‌، يك‌ گل‌ سرخ‌ براي‌ اميلي‌. در واقع‌ خود اين‌ داستان‌ اولين‌ چيزي‌ بود كه‌ من‌ ترجمه‌ كردم‌. وقتي‌ هفده‌ هجده‌ ساله‌ بودم‌. سه‌ تا داستان‌ است‌: يك‌ گل‌ سرخ‌ براي‌ اميلي‌، دو سرباز، و انبار سوزي‌. بعد از حدود سي‌ سال‌ سه‌ داستان‌ ديگر هم‌ ترجمه‌ كردم‌ كه‌ با آن‌ سه‌ داستان‌ اول‌ يك‌ كتاب‌ شد. البته‌ يكي‌ از آنها قسمتي‌ از داستان‌ خشم‌ و هياهو فاكنر است‌. قسمت‌ آخر آن‌، ديلسي‌.
چطور شد كه‌ يك‌ جوان‌ هفده‌ هجده‌ ساله‌ كه‌ تازه‌ هم‌ انگليسي‌ ياد گرفته‌ بود، سراغ‌ فاكنر رفت‌* كسي‌ شما را تشويق‌ به‌ اين‌ كار كرده‌ بود*
نه‌! من‌ آن‌ موقع‌ كتاب‌هاي‌ جورواجوري‌ مي‌خواندم‌. اين‌ داستان‌ها را هم‌ خواندم‌ و به‌ نظرم‌ آمد كه‌ خوب‌ است‌ آن‌ را ترجمه‌ كنم‌. اين‌ داستان‌ فاكنر ( يك‌ گل‌ سرخ‌... ) با اينكه‌ خيلي‌ عالي‌ است‌ و در واقع‌ يك‌ رمان‌ است‌ ولي‌ ترجمه‌ اش‌ مشكل‌ نيست‌. لااقل‌ به‌ نظر من‌ مشكل‌ نمي‌ آمد. البته‌ فاكنر داستان‌هاي‌ ديگري‌ دارد كه‌ خيلي‌ مشكل‌ است‌. آن‌ قدر مشكل‌ است‌ كه‌ آدم‌ را وا مي‌زند. هنوز هم‌ من‌ طرفشان‌ نمي‌ روم‌.
از چه‌ نظر مشكل‌ است‌* از لحاظ‌ زباني‌ يا به‌ لحاظ‌هاي‌ ديگر*
از نظر زباني‌ و ساختمان‌ داستان‌. بله‌، بخصوص‌ از لحاظ‌ زباني‌. ولي‌ داستان‌ يك‌ گل‌ سرخ‌ اگرچه‌ داستان‌ بسيار قشنگي‌ است‌ اما زبانش‌ ساده‌ است‌ اين‌ را من‌ آن‌ وقت‌ها ترجمه‌ كردم‌ و ديگر هم‌ دوباره‌ به‌ ترجمه‌ اش‌ نگاه‌ نكردم‌ حتما هم‌ اشكالاتي‌ دارد ولي‌ به‌ همان‌ صورت‌ گذاشته‌ ام‌ بماند.
مخصوصا همانطور گذاشته‌ ايد بماند كه‌ يك‌ نمونه‌ از كارهاي‌ جواني‌ شما باشد يا آنكه‌ بعدها هم‌ كه‌ نگاه‌ كرديد متوجه‌ شديد اشكال‌ مهمي‌ هم‌ ندارد* بعضي‌ها مي‌گويند آن‌ داستان‌ها از بهترين‌ ترجمه‌هاي‌ شما است‌.
شايد! اما اگر اين‌ حرف‌ راست‌ باشد معني‌ اش‌ اين‌ است‌ كه‌ بنده‌ در ظرف‌ اين‌ چهل‌ پنجاه‌ سال‌ همينطور واپس‌ رفته‌ ام‌.
نه‌، به‌ اين‌ معني‌ نيست‌، حتما هم‌ نيست‌. اين‌ را وقتي‌ در اداره‌ انتشارات‌ شركت‌ نفت‌ بوديد ترجمه‌ كرديد*
نه‌. هنوز هيچ‌ كاري‌ نمي‌ كردم‌. بعد كه‌ رفتم‌ اداره‌ انتشارات‌ شركت‌ نفت‌، اين‌ داستان‌ها را توي‌ روزنامه‌ خبرهاي‌ روز منتشر كردم‌ و آقاي‌ ابراهيم‌ گلستان‌ هم‌ كه‌ آنجا بود، مقدمه‌يي‌ بر آنها نوشت‌ كه‌ همراه‌ آنها چاپ‌ شد، ولي‌ گلستان‌ در كتاب‌ نوشتن‌ با دوربين‌ هيچ‌ صحبت‌ از اين‌ مقدمه‌ نمي‌ كند. شايد يادش‌ رفته‌ باشد. ولي‌ من‌ سعي‌ مي‌كنم‌ اين‌ را پيدا كنم‌ و چاپ‌ كنم‌، چون‌ جالب‌ است‌. به‌ هر حال‌ داستان‌ ترجمه‌ بنده‌ از همين‌جا شروع‌ مي‌شود و به‌ عقيده‌ بعضي‌ها در همين‌جا هم‌ ختم‌ مي‌شود!
ولي‌ به‌ همين‌جا ختم‌ نمي‌ شود. لابد مي‌رسيم‌ به‌ پيرمرد و دريا و هكل‌ بري‌ فين‌ كه‌ به‌ نظر من‌ ترجمه‌هاي‌ درخشان‌ تري‌ هستند.
خب‌، اينها كارهايي‌ هستند كه‌ بعدا كردم‌ و به‌ عقيده‌ خود من‌ هم‌ بهتر است‌ ولي‌ من‌ وقتي‌ مي‌شنوم‌ كه‌ يك‌ گل‌ سرخ‌ براي‌ اميلي‌ بهترين‌ كار من‌ است‌ خيلي‌ خوشم‌ مي‌آيد. آدم‌ بر مي‌گردد به‌ آن‌ دوره‌. مثلا ناصر تقوايي‌ هميشه‌ مي‌گويد كه‌ اين‌ بهترين‌ كار شما است‌ و من‌ هم‌ بدم‌ نمي‌ آيد.
ولي‌ وداع‌ با اسلحه‌ را وقتي‌ به‌ اداره‌ انتشارات‌ شركت‌ نفت‌ رفته‌ بوديد ترجمه‌ كرديد*
وداع‌ با اسلحه‌ را در سال‌ 1331 ترجمه‌ كردم‌. ديگر به‌ شركت‌ نفت‌ رفته‌ بودم‌ و در اداره‌ انتشارات‌ كار مي‌كردم‌. يادم‌ هست‌ كه‌ اين‌ كتاب‌ را از آقاي‌ گلستان‌ گرفتم‌ و بعدا هم‌ پس‌ ندادم‌. چون‌ كه‌ بعدا مرا دستگير كردند و ديگر نمي‌ دانم‌ چه‌ شد. گويا جزو مدارك‌ من‌ بود كه‌ جمع‌ كردند و بردند. به‌ هر حال‌ من‌ اين‌ كتاب‌ را به‌ آقاي‌ گلستان‌ بدهكارم‌ ولي‌ در همين‌ كتابي‌ كه‌ اخيرا چاپ‌ شده‌، آقاي‌ گلستان‌ گفته‌ اين‌ كتاب‌ را به‌ من‌ داده‌ و گفته‌ آن‌ را ترجمه‌ كنم‌. ابدا اين‌ طور نيست‌. من‌ اين‌ كتاب‌ را از ايشان‌ گرفتم‌ كه‌ بخوانم‌ بعد كه‌ خواندم‌ فكر كردم‌ كه‌ ترجمه‌ اش‌ كنم‌. ايشان‌ اصلا خبر نداشت‌ كه‌ من‌ دارم‌ آن‌ را ترجمه‌ مي‌كنم‌ بعد هم‌ كه‌ ترجمه‌ كردم‌ و چاپ‌ شد، حدود يك‌ ماه‌ بعد به‌ زندان‌ افتادم‌.
شما آن‌ موقع‌ در آبادان‌ و آباداني‌ بوديد. كتاب‌ در تهران‌ چاپ‌ شد. چه‌ كسي‌ كمكتان‌ كرد كه‌ آن‌ را در تهران‌ چاپ‌ كنيد*
خودم‌ آن‌ را به‌ تهران‌ آوردم‌ و با ] دكتر محمد جعفر[ محجوب‌ صحبت‌ كردم‌. گفتم‌ اين‌ كتاب‌ را چه‌ كارش‌ كنم‌ گفت‌ من‌ يك‌ ناشري‌ دارم‌ كه‌ كتابهايم‌ را به‌ او مي‌دهم‌، انتشارات‌ صفي‌ عليشاه‌. گفتم‌ پس‌ اين‌ را هم‌ به‌ آنها بده‌، رفت‌ صحبت‌ كرد. من‌ يادم‌ نمي‌ آيد كه‌ آن‌ موقع‌ مديران‌ انتشارات‌ صفي‌ عليشاه‌ را ديده‌ باشم‌. به‌ هر حال‌ دادم‌ به‌ آنها. اما محجوب‌ كارهاي‌ زيادي‌ داشت‌ و نمي‌ رسيد كه‌ آن‌ را تصحيح‌ كند. من‌ از مرتضي‌ كيوان‌ خواهش‌ كردم‌ اين‌ كار را بكند. كيوان‌ تا حدي‌ در تصحيح‌ آن‌ شركت‌ كرد. يكي‌ كيوان‌ بود و يكي‌ هم‌ فرهنگ‌ فرهي‌. به‌ هر حال‌ اين‌ كتاب‌ چاپ‌ شد و بعد يك‌ نسخه‌ آن‌ را براي‌ من‌ فرستادند. بعد ديگر من‌ به‌ زندان‌ افتادم‌ و از عكس‌ العمل‌ جامعه‌ نسبت‌ به‌ آن‌ خبر نداشتم‌. كتاب‌ در هزار نسخه‌ چاپ‌ شد و گويا فروش‌ رفت‌. بعد از اينكه‌ از زندان‌ در آمدم‌ بار ديگر آن‌ را در انتشارات‌ كتاب‌هاي‌ جيبي‌ چاپ‌ كردم‌ دو سه‌ چاپ‌ هم‌ شد. يادم‌ هست‌ پشت‌ جلد يكي‌ از اين‌ چاپها را مرتضي‌ مميز كشيده‌ بود كه‌ طرح‌ جالبي‌ هم‌ بود. من‌ متاسفانه‌ آن‌ را ندارم‌ بعدها اين‌ كتاب‌ چندين‌ بار چاپ‌ شد و ناشرين‌ متعددي‌ هم‌ پيدا كرد. حالا دست‌ انتشارات‌ نيلوفر است‌.
شما چند بار گفته‌ ايد كه‌ در ايام‌ جواني‌، وقتي‌ در زندان‌ قصر بوديد ترجمه‌ محمد قاضي‌ از دن‌ كيشوت‌ را خوانده‌ ايد و از آن‌ درس‌هايي‌ گرفته‌ ايد. ترجمه‌ قاضي‌ از دن‌ كيشوت‌ چه‌ خصوصياتي‌ داشت‌ كه‌ مي‌شد از آن‌ درس‌ گرفت‌*
قبل‌ از اينكه‌ من‌ به‌ زندان‌ بيفتم‌ قاضي‌ كتابي‌ از آناتول‌ فرانس‌ ترجمه‌ كرده‌ بود به‌ اسم‌ جزيره‌ پنگوئن‌ها. من‌ آن‌ كتاب‌ را خواندم‌ و خيلي‌ حظ‌ كردم‌ و متوجه‌ شدم‌ كه‌ يك‌ آدمي‌ با يك‌ استعداد خاصي‌ در كار ترجمه‌ پيدا شده‌ است‌. حقيقتا قاضي‌ يك‌ فنومني‌ بود در كار ترجمه‌. بعد به‌ زندان‌ افتادم‌ و در زندان‌ بودم‌ كه‌ دن‌ كيشوت‌ در آمد. يادم‌ نيست‌ كه‌ دن‌ كيشوت‌ را از كي‌ گرفتم‌، چون‌ براي‌ خود من‌ نياوردند. جزو كتاب‌هاي‌ داخل‌ زندان‌ بود.
كتاب‌ داخل‌ زندان‌ مي‌آمد*
بله‌ مي‌آمد. اين‌ كتاب‌ را گرفتم‌ و خواندم‌ و به‌ نظرم‌ خيلي‌ جالب‌ آمد. در واقع‌ درس‌ مهمي‌ براي‌ من‌ بود. يعني‌ ديدم‌ يك‌ آدمي‌ داستاني‌ را ترجمه‌ كرده‌ ولي‌ گشته‌ و يك‌ زباني‌ پيدا كرده‌ و اين‌ زبان‌ را دستكاري‌ كرده‌ و ساخته‌ است‌. اين‌ براي‌ من‌ خيلي‌ درس‌ مهمي‌ بود و فكر كردم‌ در ترجمه‌ بايد همين‌ كار را كرد. يعني‌ براي‌ هر كاري‌ آدم‌ بايد بگردد و زبان‌ آن‌ را پيدا كند. حالا چند وقت‌ پيش‌ من‌ ديدم‌ يك‌ كسي‌ گفته‌ بود كه‌ مشغول‌ ترجمه‌ دن‌ كيشوت‌ است‌ و گفته‌ بود كه‌ الان‌ چهل‌ پنجاه‌ سال‌ از ترجمه‌ قاضي‌ مي‌گذرد و لازم‌ است‌ كه‌ از نو ترجمه‌ شود. شايد هم‌ پر بيراه‌ نباشد ولي‌ من‌ گمان‌ نمي‌كنم‌ ترجمه‌ تازه‌ بهتر از ترجمه‌ قاضي‌ از كار در آيد. چون‌ قاضي‌ يك‌ زباني‌ براي‌ دن‌ كيشوت‌ پيدا كرده‌ كه‌ دقيقا هماني‌ است‌ كه‌ بايد باشد.
ترجمه‌ خوب‌ از نظر شما چه‌ معني‌ دارد* مي‌دانيد و خودتان‌ هم‌ بارها تاكيد كرده‌ ايد كه‌ خواننده‌ معمولا نمي‌ رود يك‌ متني‌ را با اصلش‌ مقايسه‌ كند. همينطور كه‌ مي‌خواند مي‌فهمد كه‌ اين‌ كار ترجمه‌ خوبي‌ هست‌ يا نه‌. طبعا شما هم‌ همينطور هستيد. ولي‌ نظر شما با خواننده‌ عادي‌ فرق‌ دارد. از نظر شما ترجمه‌ خوب‌ يعني‌ چه‌*
كتاب‌ سروانتس‌ را در نظر بگيريد كه‌ يك‌ كتاب‌ قديمي‌ است‌ و الان‌ چهارصد سال‌ از عمرش‌ مي‌گذرد. بنابراين‌ بايد به‌ يك‌ زبان‌ خاصي‌ ترجمه‌ مي‌شد كه‌ قديمي‌ باشد. اين‌ اولا. ؤانيا دن‌ كيشوت‌ اولين‌ رمان‌ اروپايي‌ است‌ يعني‌ يك‌ چيزي‌ است‌ بين‌ رمان‌ به‌ معناي‌ جديد كلمه‌ و داستان‌هاي‌ قبل‌ از پيدايش‌ رمان‌ كه‌ رمانس‌ خوانده‌ مي‌شوند. يك‌ رماني‌ است‌ كه‌ به‌ سبك‌ رمانس‌ نوشته‌ شده‌ است‌. در آوردن‌ اين‌ كار به‌ فارسي‌ كار ساده‌يي‌ نيست‌. قاضي‌ در واقع‌ كاري‌ كه‌ كرده‌ اين‌ است‌ كه‌ رمانس‌هاي‌ فارسي‌ را مثل‌ مثلا اميرارسلان‌ نامدار خوانده‌ و يك‌ همچين‌ لحني‌ به‌ آن‌ داده‌ و كيفيت‌ خاص‌ رمان‌ را هم‌ رعايت‌ كرده‌ است‌. خلاصه‌ اينكه‌ يك‌ اؤري‌ به‌ وجود آورده‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ كه‌ من‌ خيال‌ مي‌كنم‌ مي‌ماند و مانده‌ است‌. منتها مي‌دانيد كه‌ قاضي‌ اين‌ كتاب‌ را در واقع‌ دو بار ترجمه‌ كرد. يك‌ بار در چاپ‌ اول‌، و يك‌ بار در چاپ‌ دوم‌. در چاپ‌ دوم‌ خيلي‌ آن‌ را تصحيح‌ كرده‌ است‌. من‌ با اين‌ تصحيحات‌ خيلي‌ موافق‌ نبودم‌. همان‌ چاپ‌ اول‌ به‌ نظر من‌ بهتر مي‌آمد. البته‌ چاپ‌ دوم‌ هم‌ خوب‌ است‌. اما نكته‌ جالب‌ اين‌ است‌ كه‌ من‌ هيچ‌ وقت‌ اين‌ كتاب‌ را با اصلش‌ مقايسه‌ نكرده‌ام‌ . شايد اگر نگاه‌ كنم‌ ببينم‌ قاضي‌ در جاهايي‌ اشتباه‌ كرده‌ باشد. نكاتي‌ را عوضي‌ ف
هميده‌ باشد. به‌ نظر من‌ اينها اهميتي‌ ندارد. چون‌ خود كار به‌ قدري‌ پاكيزه‌ و شسته‌ است‌ و زبانش‌ يك‌ زبان‌ خاصي‌ است‌ كه‌ هر عبارتي‌ از آن‌ را كه‌ مي‌خوانيد مي‌بينيد با عبارت‌ معمولي‌ فارسي‌ فرق‌ دارد.
چند سال‌ پيش‌ كه‌ راجع‌ به‌ زندگي‌ شما صحبت‌ مي‌كرديم‌ و در جاهاي‌ ديگر هم‌ از شما خوانده‌ ام‌ كه‌ از تاؤير صادق‌ چوبك‌ و مخصوصا خيمه‌ شب‌ بازي‌ بر زبان‌ خود مي‌گفتيد. اين‌ كتاب‌ چه‌ چيز يا چيزهايي‌ داشت‌ كه‌ در كتاب‌هاي‌ ديگر پيدا نمي‌ شد. اساسا ربطش‌ با ترجمه‌ چيست‌*
عرض‌ شود به‌ حضور شما كه‌ بنده‌ مدرسه‌ مي‌رفتم‌. يك‌ معلمي‌ داشتيم‌ كه‌ اسمش‌ آقاي‌ هروي‌ بود. معلم‌ شيمي‌ بود. معلم‌ ادبيات‌ ما خيلي‌ اهل‌ ادب‌ نبود، يعني‌ در واقع‌ از اين‌ چيزها خبر نداشت‌ ولي‌ معلم‌ شيمي‌ ما كه‌ اتفاقا اهل‌ رشت‌ بود، اهل‌ ادبيات‌ هم‌ بود و خيمه‌ شب‌ بازي‌ را خوانده‌ بود. اين‌ آقاي‌ هروي‌ اگر چه‌ معلم‌ شيمي‌ بود ولي‌ گاهي‌ سر كلاس‌ چيزهايي‌ هم‌ مي‌گفت‌. از جمله‌ يك‌ روز گفت‌ اخيرا كتابي‌ خوانده‌ به‌ اسم‌ خيمه‌ شب‌ بازي‌ از صادق‌ چوبك‌ و تعريف‌ كرد كه‌ اين‌ خيلي‌ كتاب‌ جالبي‌ است‌. يادم‌ هست‌ كه‌ آن‌ موقع‌ من‌ داستان‌هاي‌ ] علي‌ [ دشتي‌ را مي‌خواندم‌ و چون‌ به‌ نظرم‌ جالب‌ مي‌آمد يك‌ چيزهايي‌ هم‌ به‌ سبك‌ دشتي‌ مي‌نوشتم‌. بعد كه‌ آقاي‌ هروي‌ اين‌ را گفت‌ من‌ كنجكاو شدم‌ كه‌ كتاب‌ را پيدا كنم‌ و پيدا كردم‌ و خواندم‌ و به‌ كلي‌ عوض‌ شدم‌. براي‌ اينكه‌ من‌ ديدم‌ كه‌ »داستان‌« اصلا يعني‌ چي‌. خيمه‌ شب‌ بازي‌ كتاب‌ جالبي‌ است‌. كار نداريم‌ كه‌ چوبك‌ بعد از اين‌ كتاب‌، انتري‌ كه‌ لوطيش‌ مرده‌ بود را چاپ‌ كرد كه‌ البته‌ آن‌ هم‌ جالب‌ بود، گرچه‌ يك‌ خورده‌ فرق‌ داشت‌ و بعد از آن‌ ديگر به‌ نظر من‌ افت‌ كرد به‌ هر حال‌ اين‌ كتاب‌ اصلا مرا به‌كلي‌ عوض‌ كرد. وقتي‌ كه‌ خواندم‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدم‌ كه‌ اصلا نوشتن‌ يعني‌ اين‌. دشتي‌ چرند مي‌نويسد!
تا آن‌ موقع‌ داستانهاي‌ هدايت‌ چاپ‌ شده‌ بود، آنها را نخوانده‌ بوديد*
آره‌، چاپ‌ شده‌ بود ولي‌ مثل‌ اينكه‌ هدايت‌ را بعد از چوبك‌ خواندم‌. بعد از اينكه‌ خيمه‌ شب‌ بازي‌ را خواندم‌، شنيدم‌ كه‌ چوبك‌ كسي‌ دارد كه‌ در حكم‌ استاد او است‌. آن‌ وقت‌ متوجه‌ شدم‌ كه‌ اينها اصلا يك‌ حكايت‌ ديگر است‌. البته‌ مي‌دانيد كه‌ كارهاي‌ هدايت‌ خيلي‌ متفاوت‌ است‌. بعدها كه‌ هدايت‌ را خواندم‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدم‌ كه‌ بعضي‌ داستانهايش‌ خيلي‌ عالي‌ است‌. مثل‌ داستان‌ علويه‌ خانم‌، كه‌ به‌ نظر من‌ از عالي‌ ترين‌ داستانهاي‌ فارسي‌ و كارهاي‌ هدايت‌ است‌. هدايت‌ نويسنده‌ خيلي‌ وسيعي‌ است‌. من‌ بخصوص‌ به‌ كارهاي‌ طنز هدايت‌ خيلي‌ علاقه‌ مند شدم‌ كه‌ متاسفانه‌ گويا كمتر خواننده‌ داشته‌ است‌. يادم‌ مي‌آيد همان‌ موقع‌ كه‌ مدرسه‌ مي‌رفتم‌ يك‌ سفر آمدم‌ به‌ تهران‌. چند تا از داستانهاي‌ هدايت‌ را خوانده‌ بودم‌ و علاقه‌ مند شده‌ بودم‌ كه‌ بقيه‌ را هم‌ پيدا كنم‌. مي‌دانيد كه‌ هدايت‌ كارهاي‌ خود را يك‌ بار چاپ‌ مي‌كرد. در واقع‌ به‌ دست‌ نمي‌ آمد. وقتي‌ آمدم‌ تهران‌ رفتم‌ به‌ خيابان‌ ناصر خسرو، به‌ كتابفروشي‌ امير كبير، فروشنده‌يي‌ داشت‌ به‌ اسم‌.... حالا اسمش‌ يادم‌ نيست‌.
مهدي‌ آذر يزدي‌*
آره‌، آذر يزدي‌. چوبك‌ در صفحه‌ آخر خيمه‌ شب‌ بازي‌ نوشته‌ بود بزودي‌ مجموعه‌ داستان‌ ديگري‌ چاپ‌ خواهد كرد. رفتم‌ گفتم‌ اين‌ كتاب‌ را مي‌خواهم‌. گفت‌ اين‌ كتاب‌ در نيامده‌ است‌. آدمي‌ بود كه‌ ادبيات‌ سرش‌ مي‌شد. يك‌ قدري‌ صحبت‌ كرديم‌. من‌ گفتم‌ كه‌ از هدايت‌ چه‌ داري‌* گفت‌ از هدايت‌ چيزي‌ نداريم‌ ولي‌ من‌ خودم‌ يك‌ كتاب‌ از هدايت‌ دارم‌ و برايت‌ مي‌آورم‌. فردا پس‌ فردا بيا بگير. رفتم‌ آنجا گرفتم‌. ديدم‌ جلد ندارد. گفتم‌ چرا اين‌ جلد ندارد* گفت‌ كارهاي‌ هدايت‌ تقريبا همه‌ همين‌ جور است‌. غالبا جلد ندارد. خودش‌ چاپ‌ مي‌كند و همين‌ جوري‌ دست‌ دوستانش‌ مي‌دهد. به‌ هر حال‌ من‌ همين‌ را دارم‌. ازش‌ خريدم‌. اين‌ اولين‌ كار طنز هدايت‌ بود كه‌ من‌ خواندم‌. براي‌ اولين‌ بار بود كه‌ من‌ با طنز هدايت‌ آشنا مي‌شدم‌. اين‌ يك‌ چيز كاملا تازه‌يي‌ بود براي‌ من‌ و فكر مي‌كنم‌ اساسا يك‌ چيز تازه‌ هم‌ هست‌. به‌ هر حال‌ من‌ به‌ اين‌ ترتيب‌ با چوبك‌ و بعد با هدايت‌ آشنا شدم‌.
امروز وقتي‌ به‌ آؤار خودتان‌ بر مي‌گرديد كدام‌ ترجمه‌ را بيشتر مي‌پسنديد* از اولين‌ كارتان‌ كه‌ وداع‌ با اسلحه‌ است‌ تا تازه‌ ترين‌ كار كه‌ به‌ گمانم‌ » بازمانده‌ روز « است‌.
نمي‌ دانم‌. اين‌ سوال‌ مشكلي‌ است‌. بايد بگويم‌ كه‌ من‌ الان‌ چند سال‌ است‌ وداع‌ با اسلحه‌ را نخوانده‌ ام‌. چند وقت‌ پيش‌ مدير مجله‌ مترجم‌، آقاي‌ خزاعي‌ فر، نوشته‌ بود كه‌ كتاب‌ وداع‌ با اسلحه‌ را بردم‌ سر كلاس‌، آنجا خواندم‌ ولي‌ شاگردها از گفت‌وگوهاي‌ كتاب‌ خيلي‌ خوششان‌ نيامد. ايشان‌ نوشته‌ اگر دريابندري‌ امروز بخواهد اين‌ كتاب‌ را ترجمه‌ كند، آن‌ را به‌ زبان‌ ديگري‌ ترجمه‌ خواهد كرد. حقيقتش‌ اين‌ است‌ كه‌ من‌ اين‌ جور فكر نمي‌ كنم‌. من‌ فكر مي‌كنم‌ همان‌ كه‌ ترجمه‌ كرده‌ام‌ درست‌ است‌. اما بايد اضافه‌ كنم‌ كه‌ گفت‌وگوهاي‌ اين‌ كتاب‌ به‌ زبان‌ جنوبي‌ است‌، يعني‌ به‌ زبان‌ شيرازي‌ و بوشهري‌. يك‌ همچين‌ چيزي‌. و اين‌ با زبان‌ تهراني‌ و مشهدي‌ و بقيه‌ فرق‌ دارد. خيال‌ مي‌كنم‌ دانشجوهايي‌ كه‌ امروز اين‌ را مي‌خوانند اين‌ فرق‌ را حس‌ مي‌كنند.
البته‌ وداع‌ با اسلحه‌ يك‌ تفاوتي‌ دارد و آن‌ اين‌ است‌ كه‌ شما براي‌ هر كدام‌ از كارهايتان‌ زبان‌ خاصي‌ انتخاب‌ كرده‌ ايد اما وداع‌ با اسلحه‌ را پيش‌ از آنكه‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ برسيد ترجمه‌ كرده‌ بوديد. يعني‌ در وداع‌ با اسلحه‌ شايد اين‌ كار، يعني‌ انتخاب‌ لحن‌ و زبان‌ خاص‌ احتمالا انجام‌ نگرفته‌ باشد.
شايد، نمي‌ دانم‌. گفتم‌ كه‌ من‌ چندين‌ سال‌ است‌ كه‌ آن‌ را نخوانده‌ ام‌. اصلا ندارم‌. من‌ غالب‌ كتابهاي‌ خودم‌ را ندارم‌! ولي‌ دير يا زود در مي‌آيد. وقتي‌ در آمد مي‌گيرم‌ يك‌ دور ديگر مي‌خوانم‌ ببينم‌ چطور است‌. ولي‌ گمان‌ نمي‌ كنم‌ كه‌ احتياج‌ به‌ ترجمه‌ جديدي‌ داشته‌ باشد. گمان‌ مي‌كنم‌ همين‌ كه‌ هست‌ درست‌ است‌.
بسيار خوب‌، وداع‌ با اسلحه‌ را تازگي‌ها نخوانده‌ايد، بقيه‌ را كه‌ حتما نگاه‌ كرده‌ ايد، مثلا پيرمرد و دريا، هكل‌ بري‌ فين‌، بازمانده‌ روز و.... بين‌ اينها كدام‌ را بيشتر مي‌پسينديد*
نمي‌ دانم‌ ولي‌ گمان‌ مي‌كنم‌ هكل‌ بري‌ فين‌ و بازمانده‌ روز را به‌ قول‌ تو بيشتر مي‌پسندم‌ ولي‌ يقين‌ ندارم‌. مثلا حقيقتش‌ اين‌ است‌ كه‌ » پير مرد و دريا « را من‌ خودم‌ زياد دوست‌ ندارم‌!
چرا*
يك‌ وقتي‌ هم‌ گفتم‌ مثل‌ اينكه‌ اين‌ را...
زماني‌ ترجمه‌ كرديد كه‌ به‌ تلويزيون‌ رفته‌ بوديد.
آره‌. اين‌ كتاب‌ گويا در سال‌ 1331 در آمد. همان‌ موقع‌ خواندم‌ ولي‌ اصلا به‌ فكر ترجمه‌ اش‌ نيفتادم‌. بعدها يادم‌ هست‌ كه‌ همايون‌ صنعتي‌ زاده‌ به‌ من‌ گفت‌ چرا اين‌ كتاب‌ را ترجمه‌ نمي‌كني‌* گفتم‌ راستش‌ هيچ‌ وقت‌ مرا وسوسه‌ نكرده‌، به‌ هر حال‌ نكرده‌ ام‌. گفت‌ كوششي‌ بكن‌. من‌ برداشتم‌ سه‌ چهار صفحه‌ اش‌ را ترجمه‌ كردم‌.
اين‌ زماني‌ بود كه‌ در انتشارات‌ فرانكلين‌ بوديد كه‌ صنعتي‌ زاده‌ رييس‌ آن‌ بود*
آره‌. ترجمه‌ كردم‌ ولي‌ به‌ نظر من‌ درنيامد. گذاشتمش‌ كنار. به‌ آقاي‌ صنعتي‌ هم‌ گفتم‌ نه‌ اين‌ كار من‌ نيست‌. بعد از فرانكلين‌ كه‌ به‌ تلويزيون‌ رفتم‌ ويراستار فيلم‌هايي‌ بودم‌ كه‌ دوبله‌ مي‌شد. فيلم‌ پيرمرد و دريا آمد و من‌ ناچار بودم‌ يك‌ كاري‌ بكنم‌. يا بايستي‌ مي‌دادم‌ به‌ اشخاص‌ ديگر ترجمه‌ كنند كه‌ هر چه‌ فكر كردم‌ كسي‌ به‌ نظرم‌ نيامد، يا بايد خودم‌ ترجمه‌ مي‌كردم‌. در نهايت‌ فكر كردم‌ خودم‌ ترجمه‌ كنم‌. مي‌دانيد كه‌ مقدار زيادي‌ از متن‌ فيلم‌ همان‌ متن‌ كتاب‌ است‌. نشستم‌ و متن‌ فيلم‌ را ترجمه‌ كردم‌. مدتي‌ بعد از اينكه‌ فيلم‌ پخش‌ شد، از تلويزيون‌ در آمدم‌. بعد برداشتم‌ ترجمه‌ متن‌ فيلم‌ را با اصل‌ كتاب‌ مقايسه‌ كردم‌، ديدم‌ كه‌ كم‌ و بيش‌ همان‌ است‌. فقط‌ بعضي‌ جاها افتادگي‌ دارد. نشستم‌ افتادگي‌هايش‌ را درست‌ كردم‌ و به‌ هر حال‌ همين‌ كه‌ مي‌بينيد در آمد. ولي‌ حقيقتش‌ اين‌ است‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ از نتيجه‌ كار، آن‌ جوري‌ كه‌ دلم‌ مي‌خواست‌ راضي‌ نبودم‌. حالا هم‌ نيستم‌. درحالي‌ كه‌ از بقيه‌ كارها راضي‌ بودم‌. يعني‌ بعد از سالها كه‌ نگاه‌ مي‌كنم‌ مي‌بينم‌ همان‌ جور كه‌ بايد در آمده‌ اند ولي‌ اين‌ كتاب‌ بخصوص‌ به‌ نظرم‌ آنطور كه‌ بايد درنيامده‌ است‌. منظورم‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ كارهاي‌ مختلف‌، اؤرات‌ جورواجور روي‌ من‌ گذاشته‌، بعضي‌ها را م
ي‌پسندم‌ مثل‌ هكل‌ بري‌، يا بيلي‌ باتگيت‌، ولي‌ بعضي‌ها را آنطور كه‌ بايد نمي‌ پسندم‌. مثل‌ پير مرد و دريا. حالا براي‌ پير مرد و دريا مقدمه‌ مفصلي‌ هم‌ نوشته‌ ام‌ ولي‌ باز هم‌ آنطور كه‌ مي‌خواستم‌ درنيامده‌ است‌.
منبع‌:بي‌ بي‌ سي‌

 


comment نظرات ()
نويسنده يخ کرده بود
نویسنده : mehran kazemy - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱۸

باد بادک در دست يک بچه

من هم در ذهن يک کوچه

همه جا کفشهايم را ميجويدم

که انگشتم در چشمم مانده بود


comment نظرات ()
نان واب
نویسنده : mehran kazemy - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٦

به دنبال نان بودیم نان را که نانوا اماده میپزد به دنبال اب بودبم که اب در همه خا نه ها لو له کشی شده است اما ما به دنبال نان واب بودیم که به مشکل برخوردیم .

مشکل از انجا شروع شد که نسل جوان فکر میکرد میتواند با نانهای سنتی کنار بیاید اما دیری نپاییید که نانهای سنتی به مذاق نسل جدید خوش نیامد و مجبور شد به دنبال نانهای فانتزی به اشکال گوناگون برود.به همین سبب دانش بشری در راه به دست اوردن نان این نسل جوان را کمک کرد تا بتئاند به انچه که میخواهد برسد و نانهای مختلفی را به اشکال گوناگون طراحی کند و اماده اجرا توسط نانوا کند .اما مشکل باز بیشتر شد نانوایی که همیشه نانهای سنتی را میپخت اجازه نمیداد که نانهای فانتری را نسل جوان به او تحمیل کنند.از این رو اتحادیه نانواها همه نانواها را دور هم جمع کرد تا برای به انجام نرسیدن این معزل چاره ای جلوی رویشان بگذارند.بعد از نشستهای مختلف و تشکیل جلسات مختلف نتیجه بر ان شد که نان را فقط باید نانوا بپزد و هیچ کسی حق دخالت در این زمینه را ندارد.نانواها کماکان به کار خود ادامه دادند و نسل جوان میخواست که طرحهای خودش را به اجرای بگذارد.بعد از انکه بین اسل جوان و نانواها همفکری و قرابتی صورت نگرفت با لا خره اتحادیه نانواها اعلام کرد هیچ نسل جوانی خق ایستادن در صف نانوایی را ندارد .نسل جوان از این ایده خوششان امد و فکر اینکه توی صف نانوایی بایستد را از توی کله اش بیرون کرد و جلیوی نانواییی ها همیشه پر بود از بچه ها و مردهای بزرگسال و زنهای بچه دار !

نسل جوان فرصت خوبی به دست اورد تا برای ایده خودش در راه رسیدن به   این راه تلاش کند و بعد از نشستهای مختلف یه این نتیجه رسیدند که تا تکمیل افکار و نظریات و نتیجه گیری کلی به هیچ عنوان با نانواها به بحث نپردازند.مدتها نسل جوان در اذهان خودشان مشغول بودند و برای رسیدن به اهدافشان پشت درهای بسته به بحث میپرداختند تا اینکه کم کم نانواها کنجکاو شدند که نسل جوان دارد چه میکند.

باز دوباره اتحادیه نانواها جلسه تشکیل داد و قرار شد که از هر جا میتوانند سر نخی پدا کنند تا بتوانند ته وتوی  کار ار پیدا کنند.اما نسل جوان که مدتها بود از امدن در صف نانواییها منع شده بودند از دید نانواها مخفی بودند.نانواها سراغ نسل جوان را  از پیرمردها و پیرزدها ی توی صف نانوایی جویا شدند و انها هم میگفتند که فرزندانشان کمتر صحبت میکنند و بیشتر مطالعه میکنند و جلسات پنهانی با هم دارند.

نانواها به شک افتادند که حتما تو طئه هایی در کار است انهاباز  در کنار هم گرد امدند و اینبار میزگردی به شعاع کمتری تشکیل دادند و گردن کلفتهای نانوا را دو رهم نشاندند تا مامورانی را برای تحقیق انتخاب کنند.جلسه ساعتها ادامه داشت  و اظهار نظرها گفته میشد.

اما نسل جوان داشت با جرقه های جدیدی روبرو میشد و کم کم داشتند به نتایجی دست پیدا میکردند .نسل جدید اماده شده بود تا با عزمی راسخ برای پیشبرد اهدافش تلاش کند.انها بعد از جلسات مستمر به این نتیجه رسیدند که خودشان باید برای احداث نانوایی اقدام کنند.واین شیوه را بهترین راه عملی بریا خودشان میدانستند.اما مشکل خیلی زود جرقه خورد.چه کسی به هانها اجازه فعالیت میدهد؟انها حتی حق ایستادن توی صف نانوایی را هم نداشتند.

اما انها خیلی زود به راه حلی دیگر دست پیدا کردند. باید میرفتند شاگرد نانوا میشدند.انقدر ذوق زده شدند که توی پوستشان نمیگنجیدند.چنان این ایده شاد شدند که صدای خنده شان بلند بلند امد توی خیابان .مردم با پچ پچ به هم میگفتند چه شده است و خبر خیلی زود به نانواها رسید.انها باید علت این خنده ناگهانی را پیدا میکردند.خیلی سزیع تشکیل جلسه دادند و باز به بحث و جدل پرداختند.باید علت شادمانی نسل جوان را پیدا میکردند.

حالا نسل جوان سعی خودش را میکرد تا بتواند خودش را وارد نانوایی کند.اما انها خوب میدانستند که به این راحتیها نمیتوانند این کارا انجام دهند و نیاز به زمان دارد ولی باید یک راه پیدا میکردند. شاگردی مغازه نانوایی باید محتاطانه انجام میشد.برای همین انها فقط منتظر فرصت بودند تا به این مهم دست پیدا کنند.

به علت جلسات پی در پی نانواها انها فقط به فکر ایده های نسل جدید بودند و دیگر به نان نمی اندیشیدند و کیفیت نان به شدت پایین امد و نانها یا خمیر بود یا سوخته !از بس که انها در پی برگزاری جلسات بودند به این امر توجهی نمیکردند و کم کم صدای مردم در امد.انها همیشه با اعتراض نان را از دست نانواها میگرفتند و به خانه میبردند.نانواها هم از بس که به فکر جلسات خودشان بودند به اعتراض مردم توجهی نمیکردند و کار خودشان را ادامه میدادند.انها هدفشان شده بود پیدا کردن راهی برای نجات نان سنتی از دست ایده های نسل جوان !

نسل جوان هم از همین نان میخورد و همین نان را سر سفره میدید و کم کم متوجه شدند که نانها کیفیت سابق را ندارد و بهانه به دستشان افتاد.توی گوش بزرگترها که مسول خرید نان بودند خواندند که این نانها را نگیرید این که شوخته این که خمیره !

کم کمک مردم توی صف نانواییها با صدای بلند اعتراض کردند به نانها. نانواها میگفتند: نان ما خوب است شما توقعتان بالا رفته است!

اما به این سادگیها نبود خیلی زود اتحادیه نانواها اعلام خطر کرد و باز تشکیل جلسه و میز گرد دادند تا بر سر مشکل جدید اظهار نظر کنند . انها خیلی زود دریافتند که اگر وضع به همین منوال پیش برود نان سنتی ارج و قرب خودش را از دست خواهد داد و ممکن است مردم به سمت ایده های نسل جوان بروند.برای همین قرار گداشتند که نانواها بیشتر دقت کنند و نان بهتر با کیفیت بهتری به دست مردم بدهند.دوباره کیفیت نان را بالا بردند .

اما نسل جوان بهانه خوبی دستش افتاده بود و دایم میگفت که نان خمیر است نان سوخته است .بزرگترها هم میرفتند دم نانواییها و میگفتند اقا این نان شوخته است این نان خمیر است

جلوی نانواییها همیشه بگو مگو بود و باز دوباره جلسه تشکیل دادند تا باز با هم به همفکری بپردازند.انها دریافته بودند که همه چیز از چنته نسل جوان اب میخورد.باید کاری میکردند.اگر دست روی دست میگذاشتند هیهات چه میشد؟ نان سنتی چای خودش را به نان فانتزی میداد و دیگر جایی برای انها در ین وادی نبود. اما بعد از ساعتها مبادله افکار یکدفعه فکر ی به کله شان زد . انها باید شاگردان جدید برای مغازه شان ا ز نسل جوان انتخاب میکزدند تا اگر مشکلی پیش می امد گردن انها می انداختند . این فکر باعث شد تا جلسه مثل بمب بترکد. حالا همه چیز اماده بود برای استخدام نیروهای جوان !اما انها باید خیلی محتاطانه این کار را میکردند .باید غیر مستقیم این کارا میکردند تا نسل جوان از نیت انها با اطلاع نمی شدند.انها با خوشحالی جلسه را ترک کردند.

خیلی زود در هر نانوایی یکی از جوانها کار میکرد و نسل جوان از اینکه به راحتی توانسته بود به هدف خودش برسد خوشحال بود. انها با جدیت کار میکردند و این خوشحالی خودشان را بروز نیمدادند. انها به نانواها کمک کردند تا ناهای خوبی بپزند. مثل همیشه نانهایی به مذاق همه خوب و با ظاهری خوب .مردم نان را میگرفتند و به خانه میبردند و صدای اعتراض از هیچ کس در نمی امد.اما جلسه های پنها نی نانواها و نسل جوان ادامه داشت. انها در کنار هم به کار مشغول بودند. و هر کدام به فکری دیگر می اندیشدند.

کم کم نانو ا ها به این نتیجه رسیدند که مشکل حل شده است و نسل جوان از رسیدن به هدف خود که ساختن نان فانتزی بوده است دست برداشته است.مدتها گذشت و نسل جوان کم کم به فنون نانوایی سنتی اشنا شدند و حالا میتوانستند افکار خودشان را عملی کنند. طبق بخشنامه اتحادیه نانواها هر کسی که میخواست نانوایی دایر کند باید یکسال شاگرد نانوا باشد و حالا کم کم نسل جوان داشت به هدف خودش نزدیک میشد.

یک روز صبح یکی از جوانها جلوی اتحادیه نانواها مودبانه ظاهر شد و تقاضای پروانه نانوایی کرد. ریس اتحادیه یکدفعه از جا پرید و گفت: تاسیس نانوایی؟

جوان گفت: بله میخواهم نانوایی دایر کنم !

این حرف جوان مثل پتک توی کله رییس اتحادیه پایین امد.

رییس گفت: تو نمیتوانی

اما جوان گفت؛ برای چه نمیتوانم طبق بخشنامه شما یکسال باید شاگرد نانوا باشم که من هم شاگردی کرده ام .محلش را هم دارم سر مایه اش را هم دارم

رییس گفت: نه نمیشود

این نه برای جوان گران امد و با قهر رفت.

اتحادیه دوباره تشکیل جلسه داد و اینبار نشتند تا چاره ای بیندیشند.

به ناگاه جمعیتی را جلوی اتحادیه مشاهده کردند که همگی از نسل جدید بودند و تقاضای پروانه نانوایی داشتند.چاره ای نبود باید انها تسلیم میشدند و به تقاضای انها رسیدگی میکردند.

نسل جوان تهدید کرد اگر به خواسته انها جواب مثبت داده نشود انها برای مردم خواهند گفت که نانواها چه تقلبایی برای پخت نان انجام میدهند و رسوایشان میکنند.نانوها دوباره تشکیل جلسه دادند تا برای این این چاهی که برای خودشان کنده بودند راهی پیدا کنند.

اینبار نسل جوان با هم تشکیل جلسه دادند و برای اجرای ایده هایشان به بحث پرداختند .انها دریافته بودند که باید هر چه زودتر نان فانتزی را جایگزین نان سنتی میکردند .

باز دوباره کیفیت نانها پایین امد و نانها دوباره خمیر و سوخته شد.

اینبار نانواها انداختند گردن نسل جوان

گفتند: اینها عاشقند!

گفتند: اینها دل به کار نمیدهند !

گفتند: اینها کله شان بوی قرمه سبزی میدهد !

گفتند: اینها باعث شده اند که نانها اینجوری شود تا مردم به نان سنتی بدگمان شوند

عوام حرف نانواها را تصدیق کردند و به کار نیروی جوان در نانوایی اعتراض کردند .

نانواها خوشحال شدند.انها هم دنبال همین بودند . میخواستند به مردم نشان دهند که نسل جوان بلد نیست نان  در بیاورد.

نسل جوان معترض شدند . اما مردم به نانوه ها احترام میگداشتند و حرف انها برایشان حجت بود و نمی خواستند که گوش به حرف عاشقها دل به کار نده ها کله بو قرمه سبزی ده ها ایراد گیرها بدهند

جلسات پنهانی نانواها باز هم تشکیل شد و انها از خوشحالی تیوئ پوستشان نمیگنجیدند.

نسل جوان اما از پا ننشست . برای رسیدن به  هدفشان باید تلاش میکردند

با رفت و امدهای زیاد به اتحادیه نانو اها و تهدید نانواها انها سر انجام راضی شدند که به انها پروانه تاسیس نانوایی بدهند .

نسل جوان با تاسیس اولین نانوایی اماده شد تا نان فانتزی را ابداع کند . هرچند انها میدانستند که با مشکلات زیادی روبرو خواهند شد اما با هم عهد بستند که به نتیجه برسند

نانواییها از نسل جوان خالی شد ودیگر شاگرد جوان نداشتند.

دیگیر مردم در یافته بودند که این نان سنتی به دردشان نمیخورد و ناگاه این صدا در بین مردم گسترش یافت که باید نان را به شیوه دیگری پخت .ما نان دیگری میخواهیم . نان را باید جور دیگری پخت !

نسل جوان حالا باید اقدام میکرد.تبلیغات بهترین راه بود و انها با شعارهای خودشان سعی داشتند مردم را به سمت نانهای فانتزی بیاورند.....................................ادامه دارد


comment نظرات ()
دقش عشق
نویسنده : mehran kazemy - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٥

نقش عشق مثل قاشق چای خوری است وقتی صبح میخوای نون و پنیر بخوری

نقش عشق همانند اچار چرخ است وقتی که در بیابان تایرت پنچر شده است

نقش عشق همانند اب است وقتی ماهی بیرون تنگ اب هوا مینوشد

نقش عشق همانند  شیشه عینک است

نقش عشق همانند اکسیری است در دست کیمیا گر

نقش عشق زمزمه شاد یک دختر تنهاست در پشت کوچه اقاقیا

نقش عشق کنده کاری روی نیمکت مدرسه هاست

نقش عشق برای من سعادت دیدار من است در فردای بهتر

نقش عشق من سعادت با فردای بهتر

نقش عشق من به دست اوردن سعادته با زمزمه عاشقانه دوست دارم

نقش عشق من تفکر سعادت است در ابعاد زاویه های دوار ساعت انتظار

نقش عشق من تصویر سعادت است در انتظار دقایق با او بودن

و سعادت تفکر در خیال عشق صادقانه

سعادت تفکر پاک یک شاعر خیال پرداز

و سعادت نیاز عاشقانه من است در کوچه پس کوچه های زندگی عاشقانه


comment نظرات ()
افکار تو در تو
نویسنده : mehran kazemy - ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٤

در سکوت اين شب نا بهنگامان من بودم و اين ترانه قديمی در شعر پاييز که من هم در اين عصزر به اين ديوانه قسمی دادم که او را نيست بر اين دده کده مدام باز من که به اين دير مدام به اين سکوت به پروزا امدم تا ذر اين همه اين نگاه به مقصود بايد قدم برداشت که من هم در اين همه ان نگاه بارانی من بايد به سر انجام رسم من بايد بدانم که تن همه ان ابی اين ترانه اين نگاه مدام به کی که ميبرئ مارا که در هر نگاهی بايئ باز من به اين ترانه دل خوش باشم و نتوانم که اورا باز در قدح خوبرويان بيابم من به اين همه نکته که سعی مدام دارم بايد به اين حظ برين همود را به سايه شک و ترديد برسانم من هم در اين همه طوفان های مدام خودم را به سازگاری عظيم پيوند خواهم زد من که خوب ميدانم بايد در اين همه طريق نا معلوم به اين همه خواهش خودم را به سکوت برسانم شايد که در وقت باران من هم بتئوانم با تو به سکوتی ساده برسم مرا در يابيد که همه سکوتم از نشانه اين منتهی به دوران غم است من هم ميدانم که هين همه را به کم نخواهم گفت در هر بخشش ذهنی به خاطر شايد که همه عمرم به مدارای زمان گذشته باشد اما در خودم به فرا دستی در اين همه تا خواهم رفت ميخواهم بدانم که با ابی تن خود چگوئنه ميتوانم با يد راه را به همه مقصد رفت من چه تنهايم من چه باز هم در اين سراشيبی ذهن خودم نا ارامم ميدانم که زمانی هم خواهد رسيد که من به همه پيغامهای خودم جواب مثبت دهم ليکن نميدانم چرا همه اين دردهای نا متعالی مرا به سايه سکوت برده است من هم خوب ميدانم که برای اين همه کاری که ميشد کرد هنوز زمان کم دارم اما راستی الان ساعت چند است در لحظه اغاز من خودم را گم کردم که همه اين شعر من تنهايی اين بال قاصد تنها بود و من هنوز هم به هيچ چيزی نينديشيده بودم

کاش که من هم دز اين همه ثانيه های مدام ميتوانستم خودم را گم کنم که هی سی را به من يارای اين نبود که من را به اين ساعت تسليم رهنمون سازد من که می دانم خوب هم ميدانم که من در اين همه اسارت تن در جاده خاکی ذهن بايد به اسارت ميرفت و من خوئب ميدانم همه چيز رها شده است در قلب زمان

من هم ميئانم که بايد راه روم در اين همه شعر بی قافيه

شعر من  متباين از افکار تو در تو شده است

 


comment نظرات ()