کاش که همه بدانند
رهبر ما ولی نعمت ماست
باور کنید که رهبر مارا از راه بد نجات میدهد و میتواند کشتی نجات ما باشد
باید همه به دامن ولایت چنگ بزنیم تا بتوانیم در این دنیا و ان دنیا مورد مغفرت خدا قرار گیریم
رهبر یعنی سوی چشم راسلام یعنی ادامه راه اسلام
وای بر انانی که رهبری را تضعیف کنند
لعنت خدا بر انها باد
همیشه باید دامن رهبر را در دست گرفت
و به رهبر دعا فرستاد مبادا در بین مردم کسانی باشند که به خاطر حب مال بخواهند از فرایض رهبری تبری جویند به همگان باید گفت که رهبر نور چشم پیغمبر است و دامنش همیشه پر از برکت است
رهبر به واسطه اتصال به شبکه مخابراتی عظیم با مقام بالا همیشه سیگنالهای قوی را دریافت میدارد و مویرگهای رهبر همیشه به واسطه کابل نوری تغذیه میشود
مبادا کسانی پیدا شوند که بخواهند رهبرر را تضعیف کنند که نا خواسته کابل فشار قوی رهبر از زیر دامنش گریبانگیر همه را میگیرد که او از نسل سید است و ریشه عرب دارد و عربها هم که همه در ردا علامه هستند
مردم عزیز خواهران برادران به شما موکدا توصسه میکنم با ارمانهای رهبری بیعت کرده و همیشه در خانه رهبر چشم به روی حقایق ببندید و همه چیز زا به رهبر بسپارید
رهبر میداند که چه باید کند اوست که فرستاده بی چون و چرای خداوند یکتاست مبادا که به دیگری تمسک جویید
رهبر همیشه در قلب ما جا دارد و همه ما خودمان را برای جان نثاری در راه رهبر و ارزوهایش فدا خواهیم کرد
رهبرا ما همیشه از برکات نصایح گرانقدرتان شرمنده بوده ایم خداوند لطف بفرماید و همیشه سایه این اسوه علم و دین و محاهدت را ب ر سر ما نگاه دارد
رهبرا تو اسوه یکتایی هستی کاش که همیشه بتوانیم در سایه سخنان حکیمانه شما خودمان را ختم به خیر گردانیم
از همین جا باید اعلام کنیم که ما ملت همیشه دعا گوی شما هستیم و میمانیم تا به اخر
رهبرا ما ملت کوریم کریم چلاقیم بی عقلیم بی سوادیم بی اراده ایم بی فرهنگیم بی هویتیم
تو مارا از چنگال فقر و جهل نجات بده اخر رهبر به لطف الهی در بهترین دانشگاههای دنیا فارغ التحصیل شده است همیشه مو ضع هایش بهترین اندیشمندان دنیا را به شگفتی اورده است
رهبرا کاش که این ملت قدر شمارا بداند و بداند که با برکت وجود شماست که امنیت در جامعه زیاد شده است مردم در رفاه زندگی میکنند اجاره خانه ارزان است کار زیاد است فارغ اتحصیلان دانشگاه همه در جای مناسب مشغول کارند زنها ارامش دارند مردها همه با خیال اسوده سر کارشان میروند
رهبر را باید با یکدلی برای حفظ این نظام نگاه داشت
ساكن كدام سياره بود ادم كه حوا را به نشانه تسليم فرياد كرد
عابد كدام محراب بود ادم كه مسحور پاييز در د شد
نگاه كدام ارامش بخش زميني را به داليز خواهش باور كرد؟
هر چه بود غبار نور بود در چهر چوب ديوار حادثه
كه من از همه ارام هاي دنيا به ذكر مي پرداختم
كاش كه تفسير اين چهره مهتابي من تكيه كلام ارام بود
من كه در اين همه بن بستهاي عالم
به هيچ كس تكيه نكرده بودم
خودم را در سايه سار زندگي تنها ديدم
و يا شايد هم با كلام ديرينم به عبادت پرداختم
نجف دريابندري مترجمي است كه حضورش در طول چهل پنجاه سال اخير، يعني از زمان انتشار كتاب، وداع با اسلحه در سال 1333 (1954 ميلادي) تا كنون، همواره احساس شده و آؤار پديد آمده از سوي او زبان فارسي را پربارتر كرده است. هرچند بيشتر به عنوان مترجم شهرت دارد اما وي داراي هنرهاي متعددي است و گستره كارش، از ادبيات تا فلسفه را در بر ميگيرد و گهگاه گوشه چشمي نيز به طنز نشان ميدهد. مقدمههايي كه او بر پارهيي آؤار ادبي جهان مانند بيلي باتگيت، پير مرد و دريا، هكل بري فين و بازمانده روز نوشته، از يك سو و آؤاري مانند درد بي خويشتني، تاريخ فلسفه غرب و متفكران روس از سوي ديگر وسعت ميدان عمل او را نشان ميدهد. در اين ميان كارهاي گهگاه مطبوعاتي اش نيز اؤري چون چنين كنند بزرگان پديد آورده است كه از طنزهاي ماندگار زبان فارسي است. بنابراين ما در برخورد با دريابندري تنها با مترجمي كه كسب و كارش ترجمه است روبرو نيستيمأ با نويسندهيي سر و كار داريم كه در پي اداي مقصود و شناساندن ژانرهاي ادبي گوناگون، بيشتر به ترجمه روي آورده است. |
باد بادک در دست يک بچه
من هم در ذهن يک کوچه
همه جا کفشهايم را ميجويدم
که انگشتم در چشمم مانده بود
به دنبال نان بودیم نان را که نانوا اماده میپزد به دنبال اب بودبم که اب در همه خا نه ها لو له کشی شده است اما ما به دنبال نان واب بودیم که به مشکل برخوردیم .
مشکل از انجا شروع شد که نسل جوان فکر میکرد میتواند با نانهای سنتی کنار بیاید اما دیری نپاییید که نانهای سنتی به مذاق نسل جدید خوش نیامد و مجبور شد به دنبال نانهای فانتزی به اشکال گوناگون برود.به همین سبب دانش بشری در راه به دست اوردن نان این نسل جوان را کمک کرد تا بتئاند به انچه که میخواهد برسد و نانهای مختلفی را به اشکال گوناگون طراحی کند و اماده اجرا توسط نانوا کند .اما مشکل باز بیشتر شد نانوایی که همیشه نانهای سنتی را میپخت اجازه نمیداد که نانهای فانتری را نسل جوان به او تحمیل کنند.از این رو اتحادیه نانواها همه نانواها را دور هم جمع کرد تا برای به انجام نرسیدن این معزل چاره ای جلوی رویشان بگذارند.بعد از نشستهای مختلف و تشکیل جلسات مختلف نتیجه بر ان شد که نان را فقط باید نانوا بپزد و هیچ کسی حق دخالت در این زمینه را ندارد.نانواها کماکان به کار خود ادامه دادند و نسل جوان میخواست که طرحهای خودش را به اجرای بگذارد.بعد از انکه بین اسل جوان و نانواها همفکری و قرابتی صورت نگرفت با لا خره اتحادیه نانواها اعلام کرد هیچ نسل جوانی خق ایستادن در صف نانوایی را ندارد .نسل جوان از این ایده خوششان امد و فکر اینکه توی صف نانوایی بایستد را از توی کله اش بیرون کرد و جلیوی نانواییی ها همیشه پر بود از بچه ها و مردهای بزرگسال و زنهای بچه دار !
نسل جوان فرصت خوبی به دست اورد تا برای ایده خودش در راه رسیدن به این راه تلاش کند و بعد از نشستهای مختلف یه این نتیجه رسیدند که تا تکمیل افکار و نظریات و نتیجه گیری کلی به هیچ عنوان با نانواها به بحث نپردازند.مدتها نسل جوان در اذهان خودشان مشغول بودند و برای رسیدن به اهدافشان پشت درهای بسته به بحث میپرداختند تا اینکه کم کم نانواها کنجکاو شدند که نسل جوان دارد چه میکند.
باز دوباره اتحادیه نانواها جلسه تشکیل داد و قرار شد که از هر جا میتوانند سر نخی پدا کنند تا بتوانند ته وتوی کار ار پیدا کنند.اما نسل جوان که مدتها بود از امدن در صف نانواییها منع شده بودند از دید نانواها مخفی بودند.نانواها سراغ نسل جوان را از پیرمردها و پیرزدها ی توی صف نانوایی جویا شدند و انها هم میگفتند که فرزندانشان کمتر صحبت میکنند و بیشتر مطالعه میکنند و جلسات پنهانی با هم دارند.
نانواها به شک افتادند که حتما تو طئه هایی در کار است انهاباز در کنار هم گرد امدند و اینبار میزگردی به شعاع کمتری تشکیل دادند و گردن کلفتهای نانوا را دو رهم نشاندند تا مامورانی را برای تحقیق انتخاب کنند.جلسه ساعتها ادامه داشت و اظهار نظرها گفته میشد.
اما نسل جوان داشت با جرقه های جدیدی روبرو میشد و کم کم داشتند به نتایجی دست پیدا میکردند .نسل جدید اماده شده بود تا با عزمی راسخ برای پیشبرد اهدافش تلاش کند.انها بعد از جلسات مستمر به این نتیجه رسیدند که خودشان باید برای احداث نانوایی اقدام کنند.واین شیوه را بهترین راه عملی بریا خودشان میدانستند.اما مشکل خیلی زود جرقه خورد.چه کسی به هانها اجازه فعالیت میدهد؟انها حتی حق ایستادن توی صف نانوایی را هم نداشتند.
اما انها خیلی زود به راه حلی دیگر دست پیدا کردند. باید میرفتند شاگرد نانوا میشدند.انقدر ذوق زده شدند که توی پوستشان نمیگنجیدند.چنان این ایده شاد شدند که صدای خنده شان بلند بلند امد توی خیابان .مردم با پچ پچ به هم میگفتند چه شده است و خبر خیلی زود به نانواها رسید.انها باید علت این خنده ناگهانی را پیدا میکردند.خیلی سزیع تشکیل جلسه دادند و باز به بحث و جدل پرداختند.باید علت شادمانی نسل جوان را پیدا میکردند.
حالا نسل جوان سعی خودش را میکرد تا بتواند خودش را وارد نانوایی کند.اما انها خوب میدانستند که به این راحتیها نمیتوانند این کارا انجام دهند و نیاز به زمان دارد ولی باید یک راه پیدا میکردند. شاگردی مغازه نانوایی باید محتاطانه انجام میشد.برای همین انها فقط منتظر فرصت بودند تا به این مهم دست پیدا کنند.
به علت جلسات پی در پی نانواها انها فقط به فکر ایده های نسل جدید بودند و دیگر به نان نمی اندیشیدند و کیفیت نان به شدت پایین امد و نانها یا خمیر بود یا سوخته !از بس که انها در پی برگزاری جلسات بودند به این امر توجهی نمیکردند و کم کم صدای مردم در امد.انها همیشه با اعتراض نان را از دست نانواها میگرفتند و به خانه میبردند.نانواها هم از بس که به فکر جلسات خودشان بودند به اعتراض مردم توجهی نمیکردند و کار خودشان را ادامه میدادند.انها هدفشان شده بود پیدا کردن راهی برای نجات نان سنتی از دست ایده های نسل جوان !
نسل جوان هم از همین نان میخورد و همین نان را سر سفره میدید و کم کم متوجه شدند که نانها کیفیت سابق را ندارد و بهانه به دستشان افتاد.توی گوش بزرگترها که مسول خرید نان بودند خواندند که این نانها را نگیرید این که شوخته این که خمیره !
کم کمک مردم توی صف نانواییها با صدای بلند اعتراض کردند به نانها. نانواها میگفتند: نان ما خوب است شما توقعتان بالا رفته است!
اما به این سادگیها نبود خیلی زود اتحادیه نانواها اعلام خطر کرد و باز تشکیل جلسه و میز گرد دادند تا بر سر مشکل جدید اظهار نظر کنند . انها خیلی زود دریافتند که اگر وضع به همین منوال پیش برود نان سنتی ارج و قرب خودش را از دست خواهد داد و ممکن است مردم به سمت ایده های نسل جوان بروند.برای همین قرار گداشتند که نانواها بیشتر دقت کنند و نان بهتر با کیفیت بهتری به دست مردم بدهند.دوباره کیفیت نان را بالا بردند .
اما نسل جوان بهانه خوبی دستش افتاده بود و دایم میگفت که نان خمیر است نان سوخته است .بزرگترها هم میرفتند دم نانواییها و میگفتند اقا این نان شوخته است این نان خمیر است
جلوی نانواییها همیشه بگو مگو بود و باز دوباره جلسه تشکیل دادند تا باز با هم به همفکری بپردازند.انها دریافته بودند که همه چیز از چنته نسل جوان اب میخورد.باید کاری میکردند.اگر دست روی دست میگذاشتند هیهات چه میشد؟ نان سنتی چای خودش را به نان فانتزی میداد و دیگر جایی برای انها در ین وادی نبود. اما بعد از ساعتها مبادله افکار یکدفعه فکر ی به کله شان زد . انها باید شاگردان جدید برای مغازه شان ا ز نسل جوان انتخاب میکزدند تا اگر مشکلی پیش می امد گردن انها می انداختند . این فکر باعث شد تا جلسه مثل بمب بترکد. حالا همه چیز اماده بود برای استخدام نیروهای جوان !اما انها باید خیلی محتاطانه این کار را میکردند .باید غیر مستقیم این کارا میکردند تا نسل جوان از نیت انها با اطلاع نمی شدند.انها با خوشحالی جلسه را ترک کردند.
خیلی زود در هر نانوایی یکی از جوانها کار میکرد و نسل جوان از اینکه به راحتی توانسته بود به هدف خودش برسد خوشحال بود. انها با جدیت کار میکردند و این خوشحالی خودشان را بروز نیمدادند. انها به نانواها کمک کردند تا ناهای خوبی بپزند. مثل همیشه نانهایی به مذاق همه خوب و با ظاهری خوب .مردم نان را میگرفتند و به خانه میبردند و صدای اعتراض از هیچ کس در نمی امد.اما جلسه های پنها نی نانواها و نسل جوان ادامه داشت. انها در کنار هم به کار مشغول بودند. و هر کدام به فکری دیگر می اندیشدند.
کم کم نانو ا ها به این نتیجه رسیدند که مشکل حل شده است و نسل جوان از رسیدن به هدف خود که ساختن نان فانتزی بوده است دست برداشته است.مدتها گذشت و نسل جوان کم کم به فنون نانوایی سنتی اشنا شدند و حالا میتوانستند افکار خودشان را عملی کنند. طبق بخشنامه اتحادیه نانواها هر کسی که میخواست نانوایی دایر کند باید یکسال شاگرد نانوا باشد و حالا کم کم نسل جوان داشت به هدف خودش نزدیک میشد.
یک روز صبح یکی از جوانها جلوی اتحادیه نانواها مودبانه ظاهر شد و تقاضای پروانه نانوایی کرد. ریس اتحادیه یکدفعه از جا پرید و گفت: تاسیس نانوایی؟
جوان گفت: بله میخواهم نانوایی دایر کنم !
این حرف جوان مثل پتک توی کله رییس اتحادیه پایین امد.
رییس گفت: تو نمیتوانی
اما جوان گفت؛ برای چه نمیتوانم طبق بخشنامه شما یکسال باید شاگرد نانوا باشم که من هم شاگردی کرده ام .محلش را هم دارم سر مایه اش را هم دارم
رییس گفت: نه نمیشود
این نه برای جوان گران امد و با قهر رفت.
اتحادیه دوباره تشکیل جلسه داد و اینبار نشتند تا چاره ای بیندیشند.
به ناگاه جمعیتی را جلوی اتحادیه مشاهده کردند که همگی از نسل جدید بودند و تقاضای پروانه نانوایی داشتند.چاره ای نبود باید انها تسلیم میشدند و به تقاضای انها رسیدگی میکردند.
نسل جوان تهدید کرد اگر به خواسته انها جواب مثبت داده نشود انها برای مردم خواهند گفت که نانواها چه تقلبایی برای پخت نان انجام میدهند و رسوایشان میکنند.نانوها دوباره تشکیل جلسه دادند تا برای این این چاهی که برای خودشان کنده بودند راهی پیدا کنند.
اینبار نسل جوان با هم تشکیل جلسه دادند و برای اجرای ایده هایشان به بحث پرداختند .انها دریافته بودند که باید هر چه زودتر نان فانتزی را جایگزین نان سنتی میکردند .
باز دوباره کیفیت نانها پایین امد و نانها دوباره خمیر و سوخته شد.
اینبار نانواها انداختند گردن نسل جوان
گفتند: اینها عاشقند!
گفتند: اینها دل به کار نمیدهند !
گفتند: اینها کله شان بوی قرمه سبزی میدهد !
گفتند: اینها باعث شده اند که نانها اینجوری شود تا مردم به نان سنتی بدگمان شوند
عوام حرف نانواها را تصدیق کردند و به کار نیروی جوان در نانوایی اعتراض کردند .
نانواها خوشحال شدند.انها هم دنبال همین بودند . میخواستند به مردم نشان دهند که نسل جوان بلد نیست نان در بیاورد.
نسل جوان معترض شدند . اما مردم به نانوه ها احترام میگداشتند و حرف انها برایشان حجت بود و نمی خواستند که گوش به حرف عاشقها دل به کار نده ها کله بو قرمه سبزی ده ها ایراد گیرها بدهند
جلسات پنهانی نانواها باز هم تشکیل شد و انها از خوشحالی تیوئ پوستشان نمیگنجیدند.
نسل جوان اما از پا ننشست . برای رسیدن به هدفشان باید تلاش میکردند
با رفت و امدهای زیاد به اتحادیه نانو اها و تهدید نانواها انها سر انجام راضی شدند که به انها پروانه تاسیس نانوایی بدهند .
نسل جوان با تاسیس اولین نانوایی اماده شد تا نان فانتزی را ابداع کند . هرچند انها میدانستند که با مشکلات زیادی روبرو خواهند شد اما با هم عهد بستند که به نتیجه برسند
نانواییها از نسل جوان خالی شد ودیگر شاگرد جوان نداشتند.
دیگیر مردم در یافته بودند که این نان سنتی به دردشان نمیخورد و ناگاه این صدا در بین مردم گسترش یافت که باید نان را به شیوه دیگری پخت .ما نان دیگری میخواهیم . نان را باید جور دیگری پخت !
نسل جوان حالا باید اقدام میکرد.تبلیغات بهترین راه بود و انها با شعارهای خودشان سعی داشتند مردم را به سمت نانهای فانتزی بیاورند.....................................ادامه دارد
نقش عشق مثل قاشق چای خوری است وقتی صبح میخوای نون و پنیر بخوری
نقش عشق همانند اچار چرخ است وقتی که در بیابان تایرت پنچر شده است
نقش عشق همانند اب است وقتی ماهی بیرون تنگ اب هوا مینوشد
نقش عشق همانند شیشه عینک است
نقش عشق همانند اکسیری است در دست کیمیا گر
نقش عشق زمزمه شاد یک دختر تنهاست در پشت کوچه اقاقیا
نقش عشق کنده کاری روی نیمکت مدرسه هاست
نقش عشق برای من سعادت دیدار من است در فردای بهتر
نقش عشق من سعادت با فردای بهتر
نقش عشق من به دست اوردن سعادته با زمزمه عاشقانه دوست دارم
نقش عشق من تفکر سعادت است در ابعاد زاویه های دوار ساعت انتظار
نقش عشق من تصویر سعادت است در انتظار دقایق با او بودن
و سعادت تفکر در خیال عشق صادقانه
سعادت تفکر پاک یک شاعر خیال پرداز
و سعادت نیاز عاشقانه من است در کوچه پس کوچه های زندگی عاشقانه
در سکوت اين شب نا بهنگامان من بودم و اين ترانه قديمی در شعر پاييز که من هم در اين عصزر به اين ديوانه قسمی دادم که او را نيست بر اين دده کده مدام باز من که به اين دير مدام به اين سکوت به پروزا امدم تا ذر اين همه اين نگاه به مقصود بايد قدم برداشت که من هم در اين همه ان نگاه بارانی من بايد به سر انجام رسم من بايد بدانم که تن همه ان ابی اين ترانه اين نگاه مدام به کی که ميبرئ مارا که در هر نگاهی بايئ باز من به اين ترانه دل خوش باشم و نتوانم که اورا باز در قدح خوبرويان بيابم من به اين همه نکته که سعی مدام دارم بايد به اين حظ برين همود را به سايه شک و ترديد برسانم من هم در اين همه طوفان های مدام خودم را به سازگاری عظيم پيوند خواهم زد من که خوب ميدانم بايد در اين همه طريق نا معلوم به اين همه خواهش خودم را به سکوت برسانم شايد که در وقت باران من هم بتئوانم با تو به سکوتی ساده برسم مرا در يابيد که همه سکوتم از نشانه اين منتهی به دوران غم است من هم ميدانم که هين همه را به کم نخواهم گفت در هر بخشش ذهنی به خاطر شايد که همه عمرم به مدارای زمان گذشته باشد اما در خودم به فرا دستی در اين همه تا خواهم رفت ميخواهم بدانم که با ابی تن خود چگوئنه ميتوانم با يد راه را به همه مقصد رفت من چه تنهايم من چه باز هم در اين سراشيبی ذهن خودم نا ارامم ميدانم که زمانی هم خواهد رسيد که من به همه پيغامهای خودم جواب مثبت دهم ليکن نميدانم چرا همه اين دردهای نا متعالی مرا به سايه سکوت برده است من هم خوب ميدانم که برای اين همه کاری که ميشد کرد هنوز زمان کم دارم اما راستی الان ساعت چند است در لحظه اغاز من خودم را گم کردم که همه اين شعر من تنهايی اين بال قاصد تنها بود و من هنوز هم به هيچ چيزی نينديشيده بودم
کاش که من هم دز اين همه ثانيه های مدام ميتوانستم خودم را گم کنم که هی سی را به من يارای اين نبود که من را به اين ساعت تسليم رهنمون سازد من که می دانم خوب هم ميدانم که من در اين همه اسارت تن در جاده خاکی ذهن بايد به اسارت ميرفت و من خوئب ميدانم همه چيز رها شده است در قلب زمان
من هم ميئانم که بايد راه روم در اين همه شعر بی قافيه
شعر من متباين از افکار تو در تو شده است
نظرات ()