....::::صد سال تنهایی::::....

ادبی سیاسی فرهنگی اجتما عی هنری

 
نویسنده : mehran kazemy - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٩

يا دمان با شد اگر خواستيم دروغ بگو ييم

حرفمان را با صداي بلند فرياد بزنيم

كه همه چيز در يك دروغ مشترك گرد  شده است

همه زندگي فنا شدني است


comment نظرات ()
بر پرواز مرغان ابی
نویسنده : mehran kazemy - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٧

به تنهایی خو کن ای دل که مدارا نیست بر این نقش موهوم تورا

به نفس خویش تکیه کن که همه چیز بر این اساطیر نظر دارد

به راه خویش رو که دل شکیبان را به مهر به دست هوئاهی اورد.

تو را نیست هیچ عند لیبی به ناکا رامد این نقش موزون

من که در این غربت نقش خویش هموا ره به دست دعا بر امد ه ام

باش که نقش ادینه را مژگان نگاهت گره زنند

نه که مردان را به دار اویخته گردن زنند

که همه این نا ممکن است به هر چه نا شکیب است


comment نظرات ()
مهمان همهمه های هميشگی
نویسنده : mehran kazemy - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٧

   

اگر مرا با خود مهمان  قلب سراسيمه دردت ميكردي

شايد محمل ديدار مارا سبز ميكرد

     

 

       وريشه در بايد ها ونبايدها هم پيدا نشد

با تنهايي خودم اواز حسرت ميخوانم

اگر ميدانستي كيستم

واز كجا به تبسمهايت

جواب ميدهم

مرا به اينه ميسپردي تا حقيقت ابر را برايت روشن سازد

واگر هيچ نميدانستي

به گناه نكرده متهمم نميساختي

تا كجاي اين باد با تو نجوا كنم

من به منتهاي هيچ رسيده ام

من به عمق درد رسيده ام

فقط من ميدانم كه هيچ بامدادي بي تو صبح نخواهد شد

واز سحرگاهان خاطراتم فقط تو ميماني وبس

ويك پنجره

كه گاهگاهي شيشه هايش را با ترنم يك نگاه غريب پاك ميسازم

واز ان امتداد

با رسيدن غروب خودم را سبك ميسازم

بي هيچ تفسيري از زمان

وبعد دوباره تكرار ميماند وهمان پنجره با شيشه هايي كه بايد تميز شود

راستي اين جا را چه جور نقاشي كنم

باد را هم ميتوان جست

ودراغوش افتاب ميتوان سرما را احساس كرد وبا برف هم ميتوان تنوري از احساس

با گلوله هايي به رنگ قرمز ساخت

من به گونه اي از رازهاي زندگي رسيده ام با برگ وباد

 وشايد وجود يك مثلث پاييزي

تمام مرا تفسيرسازد

قلم را برميدارم وخودم را هاشور ميزنم

وبراي خودم از يك لباس كهنه به هزار شكل ميرسم

كه هر اسان از سكوت به تمناي اين وجود خاكي

با ريسماني  از شوق

به تاروپودي تازه ميرسم

ميمميرند در پشت لاكي از جنس بلور

ومن خودم را طاهر ساخته ام

تا معبودم را درك كنم

وبعد قفس بسته ذهنم را باز ميسازم تا كبوتر وجودم شوق پروازبگيرد

واي كه چه لبريزاز شوق وشورم

من روز خود را ابي ميبينم

شب را در بستر سكوت وروز را با سوتسوتك در ساعت زمان

براي بيداريهاي خودم كوك ميكنم

ساعت چند است كه خودم را در لابه لاي زنجيري از نادانسته ها گم كرده ام

نميدانم

اما هنوز سراسرشك وترديدم

شده ام كودكي درسراشيبي سقوط

از بس تاتي تاتي كرده ام احساس ميكنم 

بايد بدوم تا خودم را در غبار نادانسته ها گم سازم

اما تفاسيرمن بوي بدي ميدهد انگار كه سير خورده باشم وبخواهم

بر وجودت بوسه زنم

چندشت نشود اين روياي باطلي بود كه هيچگاه به انجام نميرسد

من به دنبال خودم تا بيكرانه ها ميدوم واحساس ميكنم

بايد همه چيزرا دور زد

تا هست چنين هست واين قصه تمام نميشود

مگر اينكه از هيچ به هيچ برسي وتازه دريابي كه ابي بر ابي اين ذهن منشور ريخته شود

وگاهي اوقات ميشود در تنهايي خود با همبرگر وكمي سس فرانسوي با جند برگ كالباس چند قطره اي اب حيات خود را تسلي داد

يا شايد با ديدن چند شو شرابي از جنس بلوغ زودرس را تجربه ساخت

بعد خواب در باغ سكوت

دوش در حمام سعادت با صابوني كه كف الود عشق است وبعد ارضاي خويش

با شستشوي تراوشات ذهن يخ بسته

مالش دستها بر وجود چرك بسته وباز كردن خود از قيد بايدها ونبايدها

چشمانت را ميبندي وخودت را در شط خيال غوطه ور ميسازي

خياباني كه چراغهايش حبابي از خيالات متراكم از جنس روياي سبز است

ومردمانش بوي باروت ميدهند

انگار همين الان گر ميگيرند وصداي انفجاري مهيب شيشه هاي سبز رويايت را

ميتركاند

به خودت كه ميايي ميبيني هنوز هم ميتواني سبز باشي

ولي بايد خودت را گرم سازي

چند قطره ديگر وباز چند جرعه وبازتلخي گلويت وسيگاري بر لب

دهانت را با مزه مزه كردن چند برگ ديگر از خاطراتت تسلي ميدهي

حالا كه خودت را به التماس دقيقه اي بيخبري از حال سپرده اي

روي شكم اين سكوت ضرب ميگيري واهنگ نيناش نيناش را با نتهايي وارونه هماواز ميشوي شايد احساس ميكني ميتواني با هيچ به جنگ با هيچ بروي

انگار احساس ميكني بايد راحت باشي اما در اين بيخبري از هيچ

 باز هم در فكري

يكبار ديگر  گلويت را تلخ ميسازي وباز چشمانت را به يك گوشه ميسپاري

تا خودش مسيرش را پيدا كند وتو نخواهي  به او شك كني

وچه تلخ است كه تو به نگاه خودت شك كني

انگار همه وجودت را فروخته باشي به دلالي كه گاهي اوقات براي خودش جشن بيخبري ميگيرد وتو رقص كنان برده وجودش ميشوي

بي انكه احساس كني همه چيز بوي كهنگي ميدهد ياشايد تفسيري از حماقت به تفسيري

ساده تر بي هيچ كم وزيادي

سبكتر ميشوي

 وارونه شده اي در عمق زمان

وبعد همه چيز را ميخواهي با خودت تقسيم كني به اشكال هندسي

روي ديوار ذهنت تابلويي ميسازي كه نوشته اينجا توقف مطلقا ممنوع

به سرعت خودت ميافزايي

مثل جنون زده ها هاي وهوي كنان با ويراژ ميروي بي انكه تصور كني خودت را

به كشتن دهي وبعد فروددر امتداد زاويه صفر درجه

اينجا همه چيز يخ بسته است

وتو احساس ميكني هنوز بايد بروي ولي اينجا مدار صفر درجه است وتو خسته از ادامه راه بايد لختي بياسايي

خودت را عريان ساخته اي بي هيچ روپوشي كه تو را در بر گيرد

تودر مدار صفر درجه

به اعتماد كدامين شانه خودت را در مسيركوران قرار دادي

به كدامين اعتقاد خودت را اسير ساختي

ودل به كي خوش ساخته اي تو كه هنوز هم ميداني

توپ را خيلي وقت است شليك ساخته اند پس به التماس كدامين اهنگ از رقص وجودت

به وجد امده اي

ولي هنوز هم نيناش مكيكني وچه قدر حال ميكني در بيخبري از اين اينده موهوم

باز هم بيخبري وتلخي گلو با جرعه اي

 از اب پاك

به گوارايي چشمه هاي دماوند

دوباره سزاوار ستايشي

واينبار به خودت نگاهي تازه ميكني واز حال خويش سراغي ديگر ميگيري

اينبار اينه به رويت ميخندد

وصداي قهقهه ات وجودت را ميلرزاند وبعد جاني تازه ميگيري

راه سعادت را ميپيمايي باپاهايي كه خودشان انسوتر ميدوند

وتو هنوز خودت را از كش وقوس خستگي

بيرون نياورده اي

قدم بر ميداري وبعد به جستجوي پاهاي گم گشته ات

تلو تلوخوران به ديوار ميخوري

تا شيطان وجودت را بيرون سازي

اما در بيخبري از حال خويش به انسوي پنجره خيره ميشوي

يك پري ميبيني با نگاهي به عمق شب ودر اين حال او انگار پژواكي است

از روياي درون وحس وحال عجيبي از جنس يك موجود ناشناخته



comment نظرات ()